![]() |
![]() |
|
|
زبان سرخ های شحنه خنجرت رادر پشت کدامین بی خبر فرو می کنی که سینه ی ستبر من اکنون تشنه ترین است به تیغ تو ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ بشنو مرا ببین کینک منم ، من ایستاده در میان شهر بند و سیم خاردار اکنون منم، من تنها میان شما زنگیان مست
گر بودن شما زخم است و داغ و شکنجه و دشنامهای تند _ که هست _ بودن مرا فریاد کر کننده ای است در گوش عادت مردم در صحن کاخ ظلم چیزی فراتر از ندای رخوت از مناره های دروغ
گر بودن شما حکم است به تهمت و دروغ قتل است با دار و گلوله و گرسنگی ننگ است یا ستم کشاندن به یک اسیر _ که هست _ بودن مرا یکباره سر کشیدن است جام بلا و درد و ننگ و مرگ را نامم ز ننگ و ننگم از تمام نام شماست تا سرخ باد زبانی که بر باد دهد راحت شما
ای کاش بازجوی اطلاعات به جای تهدید خانواده با خودم در می افتاد تا حالیش می کردم ... قرنطینه ی زندان اراک *********************************************
عشق در میانه ی یک جنگ نابرابر
در تب و تاب توام پرسشم بی پاسخ و کنون فاصله ها حکم قمار دل یک پاپتی اند
کاشکی می گفتی یا که می فهمیدم جای خالی همان یک کلمه که بگویی «هرگز» یا که شاید به محال محض شوخی «آری»! کاشکی می گفتی. * چه بگویم که چه حسی دارم؟ عشق با بندی دربند چه خیالی دارد؟ روزها می گذرد لحظه ها شوق من اند گردش عقربه ها گردش حال من است کژ و مژ می شود و حیران است قایق زندگیم چه غریبانه سماعی دارد. * کاشکی می دیدی در هیاهوی بتن با سیگار در سخنرانی هر لحظه ی یک جعبه دروغ پشت هر قفل و کلیدی که راه به در بسته ی دیگر دارد در میان کمی خواب و اجبار هوا روح و جسمم هر لحظه تو را می خواهد در میان بلوا در سردی تیغ گرمی خون هر کجا هر لحظه تنهای توام
در لجنزار دود و دوا من خمار لب خندان توام کاشکی می دیدی که من رند، خرابی خرابات توام
کاشکی می دیدی که چه شبها به یاد توی بی همتایم خواب در چشم و دلم می شکند
کاشکی می دیدی پشت فرسنگها فاصله ها پشت رج رج دیوار پشت سردی فراموشی ها من نگاهم چه غریبانه به تو دوخته است کاشکی می دیدی. * به تو می اندیشم عطر چشمانت را در خاطره ها می بینم. با خودم می گویم من کجای دل تو جا دارم در جوابش بارها در خودم می شکنم تو مرا یادت هست؟ کاش می دانستم. * گاهگاهی عشقت به جنون می کشدم از خودم می پرسم چه کسی رخ به رخ توست اکنون چه کسی خوشه لذت ز لبت می چیند قند خوشبختی از شانه ی تو به کدامین شانه می ساید چنگ دستانت را پنچه خام چه کس می چنگد
راستی آیا او شیطنت های تو را می فهمد؟ خنده ی چشمانت را می شنود؟ هر چه گویی باز هم همچنان می ترسم با خودم می گویم عاقبت از یادت خواهم رفت اما ای کاش تو بگویی غزل خشمت را می فهمد.
28/5/۸۷ هواخوری بند6 زندان اراک غروبی که جز با خون به آرامش نمیرسه
*****************************************
عبرت غضب اراده های بی ایمان را دیدی که چگونه در محبس فروکش کرد نقاب قهرمانان پر ادعا را دیدی که چگونه در برابر چشمان شیشه ای شیطان پاره پاره شد
تو نمی بینی اما دیگران خواهند دید رزم کوچکمان را که برای ما عبرتی شد در نبردی بزرگ و برای شما سنگ قبری کوچک در سرزمین خاموشی و فراموشی
12/6/8۷ ساعت 2:20 اتاق 4 بند 6 |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:4 توسط عابد توانچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
59 !!! دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک سهم خواهی ممنوع. ما مستقل هستیم. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| نویسندگان |
|
عابد توانچه عابد توانچه سایه کلهر |
|
RSS
|