تبليغاتX
علیه وضعیت موجود
آدرس جدید وبلاگ من:


www.takravi.blogspot.com

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:10  توسط عابد توانچه | 

 

امروز یکشنبه مورخ 17 آذر، وثیقه گذار من برای رفع توقیف سند برای چهارمین بار به دفتر دادستان انقلاب اراک ( آقای اولیایی ) مراجعه کرده و همچنان در آزاد سازی وثیقه با کارشکنی و عدم پاسخگویی از طرف مسئولان دفتر دادستانی روبه رو شده است.

دادستان انقلاب اراک رسما به وثیقه گذار بنده اعلام کرده است که «زندانی» فعالیت سیاسی خود را مجددا از سر گرفته و به این دلیل «مرخصی پایان حبس» او را «لغو» می کنم و شما موظف هستید «مجرم» را به ما تحویل دهید. همچنین اولیای تاکید کرده است که آزادی سند تنها با برگشتن مجدد عابد توانچه به زندان امکان پذیر است.

این درحالی است که تمام کارهای اداری آزادی بنده انجام شده است و پرونده 24470 اداره ی امور زندانهای استان مرکزی نمی تواند مجددا بنده را به همان اتهام و با همان حکم بپذیرد و دادستان انقلاب _ که به نظر می رسد شدیدا تحت فشار اداره کل اطلاعات استان مرکزی قرار دارد _ مجبور است که طریق غیر قانونی و یا از طریق پرونه سازی جدید و صدور حکم یا از طریق صدور قرار بازداشت موقت مجددا مرا روانه ی زندان کند.

لازم به ذکر است که مسئولین دادگاه انقلاب تهران نیز پرونده ی سال 85 بنده را فعال کرده اند و احضاریه ای مبنی بر شرکت در جلسه ی پایان بازپرسی در شعبه ی یکم ویژه امنیت به منزل پدری ارسال کرده اند که به دلیل تاریخ غیر عادی این احضاریه و جدا شدن بنده از خانواده ازتحویل گرفتن آن خودداری کرده اند. پایان بازپرسی در این مسئله موید تشکیل قریب الوقوع دادگاه پرونده ی سال 85 است که با توجه به شکایت اطلاعات سپاه و نهاد رهبری دانشگاه صنعتی امیر کبیر حکم این پرونده قابل پیش بینی است.

اخیرا در تماسهای تلفنی از طرف نهاد های قضایی و امنیتی با خد بنده و خانواه نسبت به آنچه که آنها «سپری شدن بهترین سالهای زندگی در زندان» نامیده اند هشدارهای جدی ای داده شده است.

از نظر من فعالیتهای اجتماعی و سیاسی حق بی چون چرای تک تک مردم این کشور به عنوان حکومت شوندگان است. به هیچ عنوان از حق اظهار عقیده و بیان صرف نظر نمی کنم و  حتی اگر تاوان آن «سپری شدن بهترین سالهای زندگی در زندان» و یا هر مشکل دیگری باشد آنرا لذت می پذیرم.گرچه  کم کم این عقیده در ذهن من در حال شکل گیریست که با سیستمی که جز  زور و زندان و شکنجه زبان دیگری را نمی فهمد باید به زبان دیگری سخن گفت.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:31  توسط عابد توانچه | 

 

امروز روز تلخی بود. امروز 16 آذر و روز دانشجو بود. مناسبتی به یاد حادثه ای  که به نظر من سه جانباخته اش بیش از آنکه بر علیه استعمار خارجی قیام کرده باشند بر علیه استبداد داخلی سینه ستبر کرده بودند. امروز هم مانند بسیاری دیگر از مناسبتها توسط حکومت مصادره شد و با حرکت شاه کم تحرک صفحه ی شطرنج سیاست ایران مهره های مدعی و پر سر و صدای  جنبش دانشجویی ماست ها را کیسه کردند و مصلحت کار را در خفه خون گرفتن دانستند.

دیشب با  اس.ام. اس یکی از بچه های چپ پلی تکنینک شال و کلاه کردم و سوار بر موتور سیکلت چرخی زدم تا آشنایی را بیابم که بتوانم برنامه ی voa  را ببینم. به هر حال خالی از لطف نبود که ببینم دست اندرکاران صدای آمریکا با کدام یک از طنازان خود به میدان می آیند و جنبش دانشجویی را از زبان چه کسی به مخاطبان خود معرفی خواهند کرد . برنامه ی بدی نبود و برای دقایقی مایه انبساط خاطر را فراهم کرد. مجری برنامه که از حداقلهای اطلاعات سیاسی بی بهره بود و کوچکترین شناختی از وضعیت جنبش دانشجویی نداشت با گافها و سوتیهای پیاپیش مدام پس از روزها خنده را بر لبانم می نشاند به جرئت ادعا می کنم که درک و شعور سیاسی اش حتی به پای مادر پیر من هم _ که به لطف بازداشتها و پرونده های من هر روز دغدغه های سیاسی اش و به تبع آن اطلاعات سیاسی اش در حال افزایش است _  نمی رسید.

بگذریم. در voa شندیم که جنبش دانشجویی به دلیل «شرایط ویژه امسال» به جای برگزاری آکسیون و یا تجمعات اعتراضی و بزرگداشت روز دانشجو دست به « ابتکارات جدیدی » خواهد زد. امروز نیم نگاهی به اخبار داشتم تا ببینم این فیلی که قرار بود هوا شود در آسمان کدام دانشگاه مشاهده می شود که همانطور که از قبل حدس زده بودم این « ابتکار جدید » لفظی بود برای ماست مالی کردن این واقعیت که « خایه ما را کشیدند صبر می کنیم تا با گذشتن 16 آذر امام زمان فرجی در کار گره خورده ی ما کند.»

...

از این هم بگذریم که شاید این حرفها برای نگفتن به که برای گفتن!

 ***

 طی مدت حبس کوتاه خود در زندان مرکزی اراک و آوارگیهای گاه و بیگاه در بندهای مختلف این زندان تلاشهای بسیاری کردم تا ضمن تغییر دید زندانیان به «مسائل سیاسی» و «زندانی سیاسی» با نشان دادن سبک جدید از برخورد با مسئولین زندان به زندانیان حداقل گوشه ای کوچک از حق و حقوق _ نه قانونی که _ انسانی زندانیان را به آنها معرفی کنم. اینگونه شد که «جوانی که به voa زنگ زده بوده و گفته بود خانم گوگوش بیا و مارا نجات بده!!!» در کوتاه زمانی تبدیل شد به « سیاسی یک دنده ای» که دست به کارهایی زد که « شاخدارهای زندان» آنرا در خواب خود  هم نمی دیدند.

کتابهای گرد گرفته ی کتابخانه زندان را از قفسه ها بیرون کشیدم و در بندها پحش کردم. ممنوعه های ورق ورق از زیر تختها بیرون آمد و در حد توان به زندانیان معمولی فهمانده شد در مملکتشان چه می گذرد و  مجرم واقعی کیست و قربانی چرا در زندان است. حلقه ی مطالعاتی ای تشکیل شد و به دلیل علاقه به تاریخ در نزد اکثریت جمع، کتاب « ایران بین دو انقلاب » را بازخوانی کردیم.

ادبیات جدیدی را در نامه نگاریهای اداری زندانیان جایگزین ادبیات چاکرمنشانه ی قبلی کردیم و پای نامه های گزنده و نیش دار را به دفتر مدیران و  مسئولین زندان و قوه قضائیه باز کردیم. سرسختانه جلوی زورگوئیها و رفتارهای خشونت بار زندان بانان ایستادیم.

در مدت کوتاه زندان چیزهای زیادی از زندانیان و زندان آموختم و به محض آزادی از زندان سریعا حوادث به وقوع پیوسته و اقدامات انجام گرفته را مکتوب کردم و به امانت به دست دوستان سپردم تا شرح این تجربه در جای امنی باشد تا روزی که به مراجعه به آن نیاز پیدا کنم. مطالبی که در ذیل خواهد آمد خلاصه ای است از بخش مفصلی از این تجربیات مکتوب شده با عنوان:

 

اعدام

 

 

به جز عده ی کمی از محکومین به اعدام که در بند پنج ( بند سالمندان ) نگهداری می شوند زندانیان محکوم به اعدام در بند 2 زندان مرکزی اراک نگهداری می شوند. بندی که با دوربینهای مدار بسته به صورت مدام زیر نظر قرار دارد و به دلیل قرار گرفتن افسر نگهبانی بند جوانان روبه روی درب این بند به صورت انسانی نیز توسط زندانبانان و نیروهای یگان حفاظت زندان کنترل می شود. درب این بند در اکثر مواقع قفل بوده و از ورود و خروج زندانیان متفرقه به این بند به شدت جلوگیری می شود. اکثریت قریب به اتفاق محکومین به اعدام در این بند به دلیل فشار ناشی از قرار گرفتن در زیر حکم اعدام به استفاده از مواد مخدر پناه برده اند و  تقریبا نیمی از مواد مخدری که از طرق گوناگون وارد زندان می شود در این بند مصرف می شود. محکومین به اعدام با بیدار ماندن در طول شب و استعمال مواد مخدر بدن خود را عادت می دهند که در طول مدت ساعت اداری خواب باشند و  ساعاتی را که هر کدام می تواند ساعت مرگ آنان باشد را حس نکنند. به محض تمام شدن ساعت اداری ( معمولا محکومین به اعدام از ساعت 7 تا 13 برای اجرای حکم به سلولهای انفرادی برده می شوند. ) زندگی در این بند جریان می یابد تا باز هم شکنجه ی روحی روز بعد فرا برسد.

زندانی محکوم به اعدامی که حکم اجرای اعدام وی به صورت محرمانه از قوه قضائیه به ریاست زندان ارسال می شود به بهانه های مختلفی همچون ملاقات کابین، ملاقات حضوری، ملاقات شرعی، نامه ی عفو، ملاقات با ریاست زندان و ... از اتاق فرمان زندان پیج می شوند و بعد از خروج محکوم به اعدام از درب بند 2  توسط چندین مامور یگان حفاظت به همراه زندانبانان در« زیر کلید »، « افسر نگهبانی »، « راهروهای تنگ منتهی به کابین ملاقات» و یا « اتاق ریاست» محاصره می شود و در اتاق بازرسی به جایگاه مخصوصی « دست بند و پا بند » می شود تا در سحر گاه روز بعد ( از ساعت 4 تا 5 صبح ) در محوطه ی واحد فرهنگی زندان توسط جر اثقال به دار آویخته شود.

در صورتی که محکوم به اعدام در لحظه ی مواجه شدن با حکم و یا در مرحله دست بند و پا بند شدن مقاومت نشان دهد یا دچار حمله ی عصبی شود سریعا توسط گاز اشک آور و باتوم برقی از پا در می آید و به سلول انفرادی انتقال داده می شود.

بعد از انتقال زندانی به پشت کلید سریعا دربهای شماره 2و 3 کریدور اصلی بسته می شوند و پاس کلید به پشت درب 3 منتقل می شود. از این لحظه هیچ یک از زندانیان مجوز ورود به فضای افسر نگهبانی و بازرسی را ندارد و  توسط وکلای بند ها ( زندانی ای که در نقش کمک زندانبان عمل می کند ) دو عدد پتو از وسایل زندانی خارج شده و به عنوان زیر انداز و رو انداز شب به زندانی محکوم به اعدام تحویل می شود. در این ساعات هیچگونه وسیله ای در اختیار زندانی قرار نمی گیرد و حتی غذای زندانی نیز به دقت توسط افسر بازرسی تفتیش می شود.

شب قبل از اجرای حکم معاون، مسئول حفاظت، مسئول یگان حفاظت و رئیس زندان در زندان مستقر می شوند تا به وضعیت زندان نظارت کامل داشته باشند. در  صبح روزی هم  که مراسم اعدام به اجرا در می آید بیدار باش و ورزش صبح گاهی اجباری لغو می گردد و تا ساعات 9 الی 10 صبح بلندگوهای اتاق فرمان روشن نمی شود.

شکنجه ای که زندانی از لحظه ی دست بند و پا بند شدن تا لحظه ی اعدام خود تحمل می کند چنان درهم کوبنده و سنگین است که حتی بنده به شخصه وقتی با سماجت و پافشاری توانستم ساعتی را در شب در کنار یکی از دوستان اعدامی خود بگذرانم تا چند روز دچار حمله های عصبی شدید می شدم و مجبور به استفاده از داروهای مسکن قوی برای آرام نگه داشتن خود شدم.

 لیست زیر اسمامی زیر حکم اعدام در واحد یک زندان مرکزی اراک می باشد و لازم به ذکر است در واحد چهار زندان مرکزی اراک ( واحد مربوط به جرایم مواد مخدر سنگین ) تعداد بسیار زیادی از زندانیان زیر حکم اعدام قرار دارند که متاسفانه موفق به دسترسی به این واحد نشدم. نکته ی تاسف انگیز این است که تعداد زندانیان واحد چهار حتی از زندانیان زیر حکم در بند 2 (بند نگهداری محکومین به اعدام جرایم عمد) نیز بیشتر است. متاسفانه موفق باید تاکید کنم موفق به دسترسی به اطلاعات محکومین به اعدام « بند نسوان » زندان مرکزی اراک نیز نشدم. در لیست ذیل اسامی محکومین به اعدام در « بند جوانان »  و جود دارد.

***

اسامی محکوم به اعدام واحد یک زندان مرکزی اراک:

 

مجتبی منصوری

  عبدالله هاشمی

   ولی نوری

 مجتبی داوودی نیا        

محمد قلسمی          

مجتبی عبدلی            

مسلم محمد علی پور    

 مهدی امیری       فزند ایوب

 مهدی امیری       فرزند ابراهیم   

 مجید کلا                     

 محمد رستمی                  

بهزاد عزیزی                

 برات چزانی               

مسعود مولایی           

علی مولایی

« ؟؟؟ » مولایی (نام کوچک ناخواناست)

مجید اکبری           

علی اکبری

هاشم حسنی     

ولی غلامی                          

سید حکیم حسینی               

علی علی همتی    

 سعید داوود آبادی        

محمد قاسمی

رضا وکیلی          

 سیاووش محمدی            

 حجت داوودی       

 علی فرق آزادی    

 بوستان حسینی  

 محمود جعفری     

 یعقوب ملک محمدی   

 مسعوود داوری    

حسین رفیعی   

حمید آقا زیارتی  

 قلی لطیف نژاد   

 گل احمد موسوی  

 سعید فاتح     

 بهرام خدابنده لو          

 محمد بیرانوند         

سید مهدی حسینی       

بهزاد عبدالحمیدی         

علی گلمحمدی         

علی محمدی      

مسعودد کارچانی    

مصطفی عنقانی      

 خانعلی «؟؟؟»          (نام فامیل ناخوانا)

 محمد رمزی                

غلام سرور تاجیک              

غلام نبی

 ابراهیم عرب گل           

 مسعود شاهمرادی          

 صدرا... دارابی              

 جعفر نظام قدیری           

 حسین کاظمی 

 ***************

 اسامی زندانیان محکوم به اعدام در بند جوانان:

 

سعید شجرات            در مرز 18 سال و  با رسیدن به سن 18 سالگی به زودی به اتهام قتل یک بسیجی حکم اجرا خواهد شد.

 سعید سیف اللهی     در مرز 18 سال

 نبی الله قاسمی        در بند جوانان و به دلیل گذستن چند سال اکنون در بند بزرگسالان نگهداری می شود

 مسلم مردالو            

 محسن شعبانی       

 فرزاد طاهری           

حسن حسینی  

 *******************

* در دوران حبس بنده در واحد یک زندان اراک حکم  اعدام حسین کاظمی، جعفر نظام قدیری و  بهرام خدابنده ( و فرد دیگری که موفق به شناسایی هویتش نشدیم ) با طناب دار به اجرا در آمد.

* نام پدر، نام شاکی، محل وقوع جرم و نوع جرم تک تک افراد این لیست موجود می باشد.

* این لیست مربوط به زندانیان محکوم به اعدام در واحد یک و دو زندان اراک می باشد و اسامی واحد های سه و چهار زندان مرکزی اراک در آن موجود نمی باشد.

 * در روزهای پایانی دوران زندان متوجه شدم که 13 الی 18 نفر محکوم به اعدام از زندان ساوه به بند 2 منتقل شده اند که موفق به دستیابی به اسامی آنها نشدم.

 *همچنان یا صراحت تاکید می کنم که اعدام یک قتل حکومتیست. انسانها تنها یکبار فرصت زندگی کردن را بدست می آورند و  احدی حق ستاندن این حق را از آنان ندارد. دولتهایی که انسانی را به جرم قتل انسان دیگر اعدام  می کنند خود مرتکب همان عملی می شوند که به بهانه ی آن حکم  اعدام را به اجرا در آورده اند و با این منطق اجرا کننده ی حکم اعدام خود محکوم به اعدام است.

به عقیده ی من زندانیان دو دسته اند: بی گناه و قربانی و اگر به دنبال مجرمی هستیم باید کسانی را به پای میز محاکمه کشید که خالق یا تثبیت کننده ی شرایطی هستند که زندانی را به واکنش واداشته است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:47  توسط عابد توانچه | 

 

 شورش، سرکوب، شورش؛ این چکیده تاریخ جنبش دانشجویی ایران است

شورش، سرکوب، شورش؛ این چکیده تاریخ جنبش دانشجویی ایران است و 16 آذر 32 فرازی جاودان در این تاریخ . اینک روز دانشجو در شرایطی از راه می رسد که سرکوب به واقعیتی انکارناپذیر در زندگی هر روزه دانشجویان ایران بدل گشته است . اجرای طرح بومی گزینی، سهمیه بندی جنسیتی، تحمیل پوشش اجباری، تفکیک جنسیتی، توقیف و جعل نشریات دانشجویی، محرومیت از تحصیل و امکانات رفاهی، اخراج، زندان، ... ؛ ارتجاع حاکم، دانشگاه ارتجاعی می خواهد و در این راه از هر ابزاری بهره می گیرد . دانشجو باید رام شود. مردم باید مطیع و سرسپرده باشند. زنان باید از پیگیری خواسته­ های خود، خواست انسان بودن، خواست برابر بودن بازداشته شوند. کارگران باید مطیع کارفرمایان باشند؛ به گرسنگی خود معترض نباشند، حتی اگر از گرسنگی در شرف مرگ باشند. ارتجاع، بدترین شرایط اقتصادی و اجتماعی را بهترین می داند. در بهترین شرایط اقتصادی و اجتماعی! در آزادترین کشور دنیا! از هیچ کس، هیچ صدای اعتراضی نباید شنیده شود. دانشگاه باید سرکوب شود.

اما هنوز از دانشگاه فریاد "مرگ بر دیکتاتور" شنیده می شود ­. ­دانشجو اعتراض می کند، عصیان می کند، علیه وضعیت موجود می شورد . جنبش دانشجویی رادیکال؛ این تنها نتیجه سرکوب است.

 دانشجوی امروز راه چاره را در حمایت از اصلاح طلبان حکومتی و تغییر در چارچوب قانون اساسی نمی بیند. دلبسته آمریکا و چشم به راه سربازان آمریکایی هم نیست تا دموکراسی! و آزادی! را برای او به ارمغان آورند. امروز دانشجویان مبارزات خود را، فراتر از حصار دانشگاه، در پیوند با مبارزات زنان، معلمان و کارگران تعریف می کنند و تنها راه رهایی را اتحاد جنبش دانشجویی، زنان و دیگر جنبش های اجتماعی با مبارزات راستین طبقه کارگر می دانند.

 ما، دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک، به عنوان بخشی از جبهه گسترده چپ دانشجویی، سازماندهی مبارزات دانشجویان در قالب تشکل های مستقل را در راه پیشبرد اهداف رادیکال جنبش دانشجویی یک ضرورت می دانیم. تشکل مستقل دانشجویی، در قدم اول با درپیش­ گرفتن مواضع اصولی و مشخص برای تحقق خواسته های دانشجویان در دانشگاه می کوشد و مسائل و مشکلات دانشگاه را جدا از مسائل جامعه نمی بیند و در گامی فراتر، در پیوند با سایر جنبش های اجتماعی به حل ریشه ای معضلات اجتماعی و تغییر شرایط موجود می اندیشد. چنین تشکلی با اتکا به بدنه دانشجویی و به دور از هرگونه فرصت طلبی و وابستگی به احزاب و جریانات داخل و خارج کشور، با هوشیاری و درک درست و فهم دقیق شرایط عینی ، پیش برنده مطالبات رادیکال جنبش دانشجویی خواهد بود.

 ما ، دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک ، اعلام می کنیم در راه تحقق خواست­های انسانی مان مصمم ­تر از همیشه همگام با دیگر دانشجویان آگاه و مبارز گام برمی داریم و سرکوب بی­ امان ارتجاع حاکم تنها عزم و اراده ما را در پیگیری راهمان جزم تر کرده و بر هوشیاری مان می افزاید. بی شک­­ پیروزی ما و سرنگونی ارتجاع انجام گریزناپذیر این مبارزه است.

 

زنده باد آزادی و برابری

 دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:24  توسط عابد توانچه | 

 

دانشجويان پلی تکنيک در ادامه اعتراضات ديروز خود به بی کفايتی مدير امور دانشجويی دانشگاه، و حادثه آسانسور خوابگاه نجات اللهی که منجر به مصدوميت شديد سعيد عربلو ، دانشجوی دانشکده برق اين دانشگاه شد، امروز دوشنبه 11 آذر نيز از ساعت 11 در صحن مرکزی دانشگاه تجمع خود را ادامه دادند.

 در ابتدای اين تجمع بيانيه اي که شورای متحصنين نوشته و خواسته های خود را در آن اعلام کرده بودند خوانده شد. تجمع امروز با اعتصاب غذای گسترده ی دانشجويان همراه شد. پس از ساعتی که تمامی دانشجويان گرد هم آمدند، که تعدادشان به بيش از 700 نفر می رسيد، متحصنين با سر دادن شعار هايی مانند " ما زن و مرد جنگيم، بجنگ تا بجنگيم " و " فراهانی فراهانی اين آخرين پيامه، جنبش دانشجويی آماده ی قيامه " به سمت درب حافظ و ساختمان مديريت دانشجويی و فرهنگی حرکت کردند.

شورای متحصنين دانشگاه در بيانيه خود، با اشاره به تجمع ديروز در ساختمان معاونت دانشجويی و اهميت ندادن مسئولين به خواسته ی دانشجويان (استعفای مدير منفور امور دانشجويی، فراهانی) و نيز عدم مسئوليت پذيری دکتر آرزو معاون دانشجويی دانشگاه، بر تحصن نامحدود خود تا حصول خواسته ها تأکيد کردند.

با رسيدن تجمع به نزديکی درب حافظ تعداد زيادی از نيروهای انتظامی و امنيتی در خيابان حافظ مستقر شدند. متحصنين ساعت 4 پس از صحبت با برخی ديگر از مسئولين دانشگاه اولتيماتومی 2 روزه به دکتر رهايی، رئيس دانشگاه، جهت برکناری فراهانی دادند كه در صورت عدم بركناري فراهاني اين مسأله را به 16 آذر متصل خواهند کرد.

همچنين ديشب پس از متفرق شدن دانشجويان، فراهانی همراه با دکتر آرزو به خوابگاه نجات اللهی رفته و جلسه اي با حضور هم خوابگاهی های سعيد عربلو ترتيب داده و در آن جلسه مقصر حادثه را " وحيد عابدينی " ، شخصی که درب آسانسور را باز کرده بوده، معرفی کردند، که دانشجويان پس از بحث و جدل، همگی سالن را به نشانه اعتراض ترک کردند. 

منبع: وبلاگ رسمی دانشجویان سوسیالیست پلی تکنینک

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:6  توسط عابد توانچه | 

 

هر دفعه: اطلاعات، خونه، تماس، برانکارد، بی تفاوتی!

این دفعه: دادستان انقلاب، خونه، تماس، برانکارد، بی تفاوتی!

***

پی نوشت: + مرگ 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:37  توسط عابد توانچه | 

 

 جمعه شب حادثه ای دلخراش در خوابگاه نجات اللهی دانشگاه پلی تکنیک رخ داد. در این حادثه سعید عربلو دانشجوی ورودی 84 رشته برق از آسانسور خوابگاه سقوط کرد و به شدت صدمه دید و در حال حاضر وضعیت جسمی وی بسیار وخیم و احتمال قطع پای او بسیار زیاد است.

...

اخبار مربوط به دانشجویان پلی تکنینک را اینجا بخوانید.

گزارش تصویری از اعتراض دانشجویان پلی تکنینک.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:33  توسط عابد توانچه | 

 

این نوشته فارغ از چهار چوبها و کلیشه های موجود و صرفا جهت عنوان پاره ای از مسائل که به نظر نویسنده در شرایط فعلی بیان آنها ضروری به نظر می رسد نگاشته می شود. مشخصا احتمال زیادی دارد که این افکار در جمعهای کوچک و یا خصوصی بیان شده باشند و مسلما مطالب این نوشته در میان افکندن طرح یا مسئله ای جدید و تازه در باب شرایط فعلی جنبش چپ دانشجویی نمی باشد.

 شاید به همین دلیل است که بدون در نظر گرفتن طرحی مشخص و چهارچوبی معین و بی نیاز به توجه به نفرین این و آفرین آن این سطور تا جایی به جلو برده می شود که از نظر نویسنده مطلب با فعالین چپ دانشجویی در میان گذاشته باشد. این علت خود سبب می شود که مخاطب این یادداشت فعالین چپ دانشجویی باشند و انتشار آن بدین صورت تنها به این دلیل است که در حال حاضر امکان تماس و ارتباط  رو در رو با همه ی فعالین چپ دانشجویی فراهم نیست و منطقا نیز این ارتباط مستقیم در شرایط کنونی مورد پسند و قبول نویسنده نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:28  توسط عابد توانچه | 
 

خبرهای مربوط به اعتراضات دانشجویی پلی تکنیک را اینجا بخوانید.

+

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:32  توسط عابد توانچه | 

 

نشریه دانشجویی شورش را از اینجا دانلود کنید:

 

کلیک کنید!

لینک دوم برای دانلود نشریه شورش

لینک دانلود نشریه شورش مناسب برای چاپ روی کاغذ

 

منبع:

www.Socialist-students.blogspot.com

Shooresh.mag@gmail.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:40  توسط عابد توانچه | 

 

در مهمانی شیطان پیتزا بخور

در بالماسکه ی مقاومت نقاب عشق بر صورت بزن

تو آخر خطی مترسک

***

هنگامی که شراره های آتش

از چشمان شیشه ای شیطان زبانه کشید

اتاق تنگ خلسه برای تو کوره ای شد

که وجود سست و بی ریشه ات را ذوب کرد

و بخار تعفن را از هواکش تنهایی به بیرون فرستاد.

***

هنگامی که جام تردید

با نوازش و فریادی جلا می خورد

و با خورده نانی دهن خورده پر می شود

چه باکی ست که سبیل کلفت پشت لب

کراوات آبی راه راهی شود گره شده بر حلقوم نیمه وحشی تو

و چشمانت  ژرفای عصیان را به پلیدی تن آسایی بفروشد

***

اکنون تو

در میانه ی هم آغوشی تعصب و الکل

بیاد آر نفرین گل زخم پاکباختگانی را

که سرگذشتشان را کینه توزانه لجن مال می کنی

راستی ماشین سبزی فروشی همین حالا توی کوچه است

بلندگوی دستی و فریاد

                               فریاد

                                       فریاد

تابلوها را بالا ببرید

سبزی آشی سه کیلو صد

اینجا کسی نیست

       کسی نیست

پس بادبان حماقت را دوباره بکشید

پیش به سوی حذف همیشه از تاریخ

***

اینجا سنگ تراشان حریصانه سنگ قبر سکوت را می تراشند 

شاید دو راهی برگشت ناپذیر ما همینجا باشد

پس مردم اینور، دسته اونور

فکر نکن نمی دونم رسته رفت و تا دسته برگشت!

 

بابا بزرگ بخند پسرت بزرگ شده

به دشمنش لب داده و حالا طلبکار شده

یه مرد که میتونست یه مبارز بشه

یه زن که حالا فقط می تونه مادر بشه

اینجاست که قافیه و  وزن پاگیر میشه

باید فریاد کشید داره عقده میشه

بنام خون و مرگ و احساس زندگی

بنام حقی که پامال شده توی تاریخ

بنام اون حقیقتی که با سکوت عوض نشد

بنام جوونه ای که موند و لجن مال نشد

میگم تا بشکنه و شکسته نشه اعتقادم

میگم تا خزون نشه و نمیره این جنگل

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:25  توسط عابد توانچه | 

 

نامه ای به رفیق خفه خون گرفته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 2:41  توسط عابد توانچه | 

 

چه گروهی در آینده بازیگر اصلی چپ دانشجویی خواهد بود؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 1:30  توسط عابد توانچه | 

 

جنبش چپ دانشجویی و بلا تکلیفی در مقابل گروگانهایش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:35  توسط عابد توانچه | 

 

اگه فقط یه قدم تا پیروزی فاصله باشه اون یه قدم فقط جسارت داشتن برای تصمیم گیریه. اگه فقط یه مانع سر راه داشتن جسارت برای تصمیم گیری باشه اون مانع راضی شدن به وضعیت موجود نکبت باریه که خیلی ها دارن توش دست  و پا می زنن. شاید اون خیلیا فکر کنن که از این وضع ناراضین و یه روز ازش خارج می شن ولی واقعیت اینه که اون یه روز همیشه فرداست و  به اون وضعیت عادت می کنن و خودشون به یه تیکه از همون فلاکت تبدیل میشن. جزئی از همون مانع برای آدمای دیگه...

فکر کنم واضحه برای مسخ نشدن چیکار باید کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:28  توسط عابد توانچه | 

 

هنگامی که روشنایی با غروب خورشید به خواب می رود با اوراد سکوت درهای پنهان جهانی سحر انگیز بر من گشوده می شود. قفل پولادین درب آزادی کلیدی می شود در دستان سرگردانم که درب رویا را با آن می گشایم و با گذشتن از آن، صحرای خفته در خواب و تاریکی و سکوت از آن من می شود.

روئیدن لاله های سپید را بر تاک خمیده ی پر پیچ و تاب دیده ای؟ سر بر آوردن پرسپولیس را بی مردمانش از دل تاریخ دیده ای؟ فوران آتش را از سینه های دختری از خود رمیده دیده ای؟ خنده های کوچک دختری بی همتا را بر فراز دژهای قوم اینکا دیده ای؟ خشکیدن دریاها را از حرارت بی حد بوسه ی لبان لعل گون جسارت بر  سرخی اسلحه ای زنده را دیده ای؟

من هنوز بانوی سرو قامت روشن چشمی را در خواب می بینم. من ماه کوچکی را بر زمین یافته ام. من عشقی را دیده ام که با دو نیم شدن بی کرانه وسعت یافته است. دختری را که با غم زیباتر شده است. مردی را که با سکوت معشوقه اش را آرام کرده است. سکس وحشیانه ای که دستاویز مادیان لذت در آن میز قاضی عادل خدا بوده است. من بانوی ترس را از شکنجه گاه پیامبران رحمت رهانیده ام.

راز چشمان اقیانوسی تو را چگونه باید فهمید؟ سرگردانی قرص عقل در گردش جنون آمیز قلب را چگونه باید پایان داد هنگامی که قلب من سالها پیش در بیایان های سخر انگیز تنهایی مرد و  زنی فاحشه اهل شیکاگو  قلبش را برای پیوندی از جنس زندگی به من هدیه کرد؟ چگونه کرشمه ی سر انگشتان هنر بر رباب خودنمایی امکان پذیر است هنگامی که چوب عناب قرمز در مقابل اراده قد علم کرده است؟

من درون دیوارهای بلند زمان به حکم جلاد رویاهای آزادی اسیرم و در حسرت صدای خشدار سوت سربازی غریب از پشت دیوارهای مزین به تاجهای درهم تنیده ی خار و گنجشک، تشنه کامم.  آهنگ ناشیانه ای که زمزمه کند:

مگر چه کردم جز آنکه در روشنایی روز به کمین دژخیمی نشستم و سینه به سینه بر او تیغ کشیدم؟ مگر چه کردم جز آنکه در رحم شب نطفه ی عصیان آفریدم؟ مگر چه کردم جز آنکه عشق به زن را به بوی باروت و آتش و خون آراستم؟

وای بر تو ای قاضی که به قضاوت مجنون زمانت نشسته ای. هیهات بر تو  ای قاضی القضات که شیشه ی عمر تو  زندگی من است و ارکستر اعدام تو، ویالونهایشان را حریصانه برای به رقص آوردن من نوازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 1:13  توسط عابد توانچه | 

 

کشش کسالت بر عقربه ها محسوس است

نه کتاب

نه موزیک

نه غذا

نه خون

نه قمار

نه حمام

نه خود ارضایی

این روزی را که من می بینم تا هفته ها به درازا خواهد کشید.

 12/8/87

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:22  توسط عابد توانچه | 

پنج روز مرخصی دارم برای درمان معده ی داغون و دندون شکستم. دادستان انقلاب استان مرکزی آقای اولیایی امروز بعد از ۳ ساعت علاف نگه داشتن ما توی دادگستری گفت که مرخصی من رو تمدید نمی کنه. چهار شنبه صبح ساعت ۹ من باید برگردم زندان. همش همینه.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:11  توسط عابد توانچه | 

 

صدای تلویزیون آزارم می دهد

چاره ای نیست

برای بسیاری زمان در زندان

با چای و  دروغ و  سیگار و تلویزیون می گذرد

سیگار پشت سیگار

در معیت لیوان، لیوان چای سیاه

و مسابقه ی آدمها و تلویزیون در دروغگویی

 

دلم می خواهد چیزی بنویسم

اما عر کشیدنهای این ماشین جهالت

افکارم را پاره پاره می کند

به این قناعت می کنم که فکر کنم

چه عیبی دارد که شعر من تنها نثری بی رمق باشد؟

چه عیبی دارد که نثر من بی بهره از واژه های فاخر باشد؟

چه عیبی دارد به جای حمله با شیشه ی شکسته ی آخته

                                            به مخاطبان هرزه ی دروغ

در جهنمی از فریاد های بی ارزش

در حسرت آرامشی کوتاه

در جستجوی واژه های زیبا باشم

تا تمام زیبائیهای زندگیم را به تصویر کشم.

 

26/7/87

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:32  توسط عابد توانچه | 

 

اینقدر مبارزه می کنیم که یا کشته بشیم و یا به پیروزی برسیم.این واقعیت زندگی ماست. چیزی که خیلیها قبولش ندارن. کاری که خیلی ها انجامش نمیدن. من فکر می کنم که این حالت سومی نداره. خیلی دوست داشتم راهی وجود داشته باشه که بشه یه مبارز واقعی بود  ولی در کنارش زندگی هم کرد ولی این امکان نداره و شدنی نیست. کسی که بخواد هر دو رو داشته باشه میشاشه توی هردوتاش. خیلیها برای فرار از خودشون ، حقیقت و خیلی چیزای دیگه به مدِ راه سوم پناه می برن. صفحه، صفحه نوشته و خلوار، خلوار وراجی برای توجیه چیزی که شاید فقط زندگی بتونه ثابت کنه که دروغه.

بعضیها توی چند سال به اندازه ی دو دهه زندگی می کنن و خسته میشن. بعضیها محکومن که تمام رنج یه ملت رو روی شونشون حس کنن. بعضیها بعد از مرگشون شناخته میشن و بعضیها هیچ وقت شناخته نمیشن و اینا برای کسایی که عادت کردن به زندگی توی یه دنیایی که با لجنزار فرقی نداره فقط یه احمقن.

ولی واقعا این بعضیها دنبال چی هستن؟ به نظر من فقط پیروزی. زندگی به من نشون داده توی این راه با همه ی دردها و عذابهاش چیزی به جز خوشبختی و لذت وجود نداره. حتی وقتی توی یه قفس کسی که جلوت وایساده ندونه مشکلش با تو چیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:39  توسط عابد توانچه | 

 

نمی توان برای تصحیح یک اشتباه دست به اشتباهی دیگر زد و برای جبران یک فاجعه، فاجعه ی دیگر آفرید. وقوع اشتباهات تا زمانی که اشتباهات جدید شباهتی از نظر شکل و محتوی با اشتباهات قبلی نداشته باشند امری طبیعیست. در این صورت اشتباهات جدید حتی می تواند نشانه ای از پویایی و زنده بودن یک جریان سیاسی باشد اما در صورتی که در زیر پرچم پر زرق و برق «نقد گذشته»، همان اشتباهات تنها با نامها و نشانهای جدید مجددا تکرار شوند باید مطمئن بود فاجعه ای به مراتب بزرگتر در حال به وقوع پیوستن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:29  توسط عابد توانچه | 

 

زبان سرخ

های شحنه

خنجرت رادر پشت کدامین بی خبر فرو می کنی

که سینه ی ستبر من اکنون تشنه ترین است به تیغ تو

ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ

بشنو مرا

ببین

کینک منم ، من

ایستاده در میان شهر بند و سیم خاردار

اکنون منم، من

تنها میان شما زنگیان مست

 

گر بودن شما

زخم است و داغ و شکنجه و دشنامهای تند

                                      _ که هست _

بودن مرا فریاد کر کننده ای است

در گوش عادت مردم

در صحن کاخ ظلم

 چیزی فراتر از ندای رخوت از مناره های دروغ

 

گر بودن شما

                حکم است به تهمت و دروغ

                قتل است با دار و گلوله و گرسنگی

                ننگ است یا ستم کشاندن به یک اسیر

                                                 _ که هست _

بودن مرا یکباره سر کشیدن است

جام بلا و درد و ننگ و مرگ را

نامم ز ننگ و ننگم از تمام نام شماست

تا سرخ باد زبانی که بر باد دهد راحت شما

 

ای کاش بازجوی اطلاعات به جای تهدید خانواده با خودم در می افتاد تا حالیش می کردم ...

قرنطینه ی زندان اراک

 *********************************************

 

عشق در میانه ی یک جنگ نابرابر

 

در تب و تاب توام

پرسشم بی پاسخ

و کنون فاصله ها حکم قمار دل یک پاپتی اند

 

کاشکی می گفتی

یا که می فهمیدم

جای خالی همان یک کلمه

که بگویی «هرگز»

یا که شاید به محال

محض شوخی «آری»!

کاشکی می گفتی.

*

چه بگویم که چه حسی دارم؟

عشق با بندی دربند چه خیالی دارد؟

روزها می گذرد

لحظه ها شوق من اند

گردش عقربه ها

گردش حال من است

کژ و مژ می شود و حیران است

قایق زندگیم

چه غریبانه سماعی دارد.

*

کاشکی می دیدی

در هیاهوی بتن با سیگار

در سخنرانی هر لحظه ی یک جعبه دروغ

پشت هر قفل و کلیدی که راه

به در بسته ی دیگر دارد

در میان کمی خواب و اجبار هوا

روح و جسمم هر لحظه تو را می خواهد

در میان بلوا

در سردی تیغ

   گرمی خون

هر کجا

    هر لحظه

تنهای توام

 

در لجنزار دود و دوا

من خمار لب خندان توام

کاشکی می دیدی

که من رند، خرابی خرابات توام

 

کاشکی می دیدی

که چه شبها به یاد توی بی همتایم

خواب در چشم و دلم می شکند

 

کاشکی می دیدی

پشت فرسنگها فاصله ها

پشت رج رج دیوار

پشت سردی فراموشی ها

من نگاهم چه غریبانه به تو دوخته است

کاشکی می دیدی.

*

به تو می اندیشم

عطر چشمانت را در خاطره ها می بینم.

با خودم می گویم

من کجای دل تو جا دارم

در جوابش بارها

در خودم می شکنم

تو مرا یادت هست؟

کاش می دانستم.

*

گاهگاهی عشقت

به جنون می کشدم

از خودم می پرسم

چه کسی رخ به رخ توست اکنون

چه کسی خوشه لذت ز لبت می چیند

قند خوشبختی از شانه ی تو

به کدامین شانه می ساید

چنگ دستانت را

پنچه خام چه کس می چنگد

 

راستی آیا او

شیطنت های تو را می فهمد؟

خنده ی چشمانت را می شنود؟

هر چه گویی باز هم

همچنان می ترسم

با خودم می گویم

عاقبت از یادت خواهم رفت اما ای کاش

تو بگویی غزل خشمت را می فهمد.

 

28/5/۸۷

هواخوری بند6 زندان اراک

غروبی که جز با خون به آرامش نمیرسه

 

*****************************************

 

عبرت

غضب اراده های بی ایمان را دیدی

که چگونه در محبس فروکش کرد

نقاب قهرمانان پر ادعا را دیدی

که چگونه در برابر چشمان شیشه ای شیطان پاره پاره شد

 

تو نمی بینی اما دیگران خواهند دید

رزم کوچکمان را

که برای ما عبرتی شد

در نبردی بزرگ

و برای شما سنگ قبری کوچک

در سرزمین خاموشی و فراموشی

 

12/6/8۷

ساعت 2:20

اتاق 4 بند 6

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:4  توسط عابد توانچه | 

 

کجا بودی، چه کار می کردی، چه می خواستی، ... حواست هست؟ به این چیزا فکر می کنی این روزا من می دونم. من خیلی چیرا رو می دونم. حتی دیوار بتونی هم نمی تونه جلوی فهمیدن اتفاقات بیرون رو بگیره.

اونی که رفت خونه و فراموش کرد یا اونکه غرق زندگی شد و به همه چیز پشت کرد. اونی که نمی دونست چیکار میکنه حالا فهمید یا اونکه فقط ترسید و هنوزم نفهمید. اونی که سیلی یه مزدور لبش رو شکافت و چشماش رو باز کرد یا اونی که رسید ته خط و زنده بودن و شروع کرد. من با اینا حرفی ندارم خودت که می دونی. من با اینا غریبه بودم خودت که می فهمی؟

کسی رو که می فهمه و می دونه چیکار می کنه رو با چی میشه خفش کرد؟ وثیقه ؟ پرونده ی باز ؟ اخراج از دانشگاه ؟ بی پولی؟ با چی؟ اشتباه می کنی کسی که می فهمه خفه نمی شه. هزار بار گفتن و گفتیم که اگر قرار باشه بین مردن روی دوتا پا و زندگی کردن روی زانوها یکی رو انتخاب کنیم میشه روی پاها مرد و روی زانو زندگی نکرد اما کی معنی اینو فهمید؟می دونی رو دوتا پا مردن یعنی چی؟ می دونی یدک کشیدن کلمه ی رفیق پشت اسمت یعنی چیه؟ تاریخت رو خوندی می دونی می تونن چیکارا باهات کنن؟نه شاید تو اصلا حواست به هیچ کودون اینا نیست.

 توی تردید نمون رفیق بوی گندت بلند میشه. این تویی که باید تصمیم بگیری نه کس دیگه. یا یه قدم بزار جلو و سرت رو بالا بگیر یا برو عقب بدون اینکه هیچی بگی ساکت بمون و خفه خون بگیر. هر دوتای اینا خیلی بهتر از اینه که توی گه خودت دست و پا بزنی.

اینقدر بزرگ شدی که نشه با آب نبات خرت کرد. اینقدر پخته شدی که نشه با قصه خوابت کرد. اینقدر زخمی شدی که نشه به بخشیدن وادارت کرد. بزار پس برات یه چیزایی بگم که راحت تر تصمیم بگیری. بزاری بری یا بمونی بدونی کجا می ریم.

 می دونی زندان کجاست رفیق؟

چرا ازش می ترسی؟ چی راجع بهش فکر می کنی؟یه چهار دیواری تزئین شده با سیم خوار دار و دوربین و میله؟ زندان فقط سلول انفرادی نیست ایتنو که می دونی؟ نه رفیق اشتباه نکن دیوارا و دوربینا  که ترسی نداره باید از آدما ترسید. باید از زندگی ترسید. زندان زندگی خودشو داره. شک نکن.

می دونی وقتی بگی یه زندانی سیاسی هستی و یه حبس کشیده از کتی تختش بیاد بیرون و بگه : «کوچولو تو از اونایی هستی که زنگ زدی  voa و گفتی خانم گوگوش بیا ما رو نجات بده؟» چه حالی بهت دست میده؟ می دونی حرف زدن با ادبیاتی که از هر ده تا کلمش هفت تاش با کاف شروع میشه چه مزه ای داره؟ می دونی حموم رفتن وقتی هشتاد نفر که عطش زن جون به لبشون کرده یه ساعت وقت حموم دارن و سه تا دوش بیشتر وجود نداره چه مزه ایه؟ می دونی وقتی قانون یه اجتماع زور باشه و تیزی فقط تشنه ی گلو چه جوری باید زندگی کرد؟ می دونی وقتی غذای یه شبت یه کاسه آبه که هفت هشت تا لوبیا توش این ور و اون ور میرن چطوری باید خودتو سیر کنی؟ می دونی وقتی جواب هر جسارتی گاز اشک آور و مشت و قرنطینه است چطوری باید جسور باشی؟ می دونی وقتی دوربینا دست از سرت بر نمیدارن و نمیزارن که تنها باشی چطوری باید شبح بشی؟ می دونی وقت قراره 5ساعت یه نفس قمار کنی چطوری بازی کنی؟ می دونی وقتی گاو پیشونی سفید زندان باشی و تمام درا برات قفل باشن چطوری خطت رو باز کنی؟ می دونی اعتصاب غذا چیه، غذا نداشتن چطوریه؟ می دونی کار زندان بان و  وکیل بند چیه؟ می دونی صدو هفتاد تا شلاق خوردن و آخ نگفتن واسه چیه؟ می دونی وقتی خون یه ایدزی رو می ریزن تو چائیت و می خوریش چجوری بالا میاری؟ می دونی ترس چیه و وحشی گری به چی می گن؟ می دونی وقتی اوضاع اینقدر خیط میشه که تیزی گلوی یه نفرو پاره می کنه و خون میپاشه به درو دیوار چجوری باید از خودت دفاع کنی؟ می دونی وقتی نود درصد آدمای دور و برت معتاد باشن و برای مواد له له می زنن چطوری باید آلوده نشد؟ می دونی وقتی توی یه بازرسی هر چی نوشتی میره حفاظت چطوری باید بنویسی که هم خودت رو خالی کنی هم دم به تله ندی؟ می دونی وقتی همه می دونن تو معتاد نیستی و میان مواد توی تختت قایم می کنن که لو نره یا اگه لو رفت شرش بیوفته گردن تو به چیه و کجاها باید فکر کنی؟ می دونی وقتی یکی معتاد باشه و جرمش اعتیاد نباشه کل دوران خماریشو توی بند عمومی میگذرونه و باید عادت کنی که راه و بیراه استفراغش بریزه توی اتاق،سفره و زندگیت؟ می دونی تو زندان یه ضرب المثل هست که میگه: «اگه صبح به یه نفر رو دادی شب باید بهش کون بدی»؟ می دونی چجوری میشه به آدمایی با قدای صد و نود به بالا و وزنای بالای صد رو نداد؟ اینو میدونی که هیچ زورگویی تو زندان تنها نیست؟ اینو می دونی که زندان دندون پزشک نداره و برای هر دندون خراب باید یک ماه مثل مار به خودت بپیچی؟ می دونی اگه شرف داشته باشی نمی تونی جلوی 19 تا آدم دیگه غذای شخصی بخوری؟ می دونی اگه بخوای 19 تا آدمو سیر کنی باید به خانوادت رو بزنی؟ میدونی رو زدن یه کسی دست و پات و بسته چقدر تلخه؟ می دونی ملاقات رفتن وقتی کلی آدم چند ساله ملاقاتی نداشتن چقدر توی گلو گیر میکنه؟ می دونی چهار ساعت توی صف موندن برای پنج دقیقه تلفن زدن چقدر بد میگذره؟ می دونی وقتی توی پنج دقیقه وقت تلفن تازه گیج میشی که به کی زنگ بزنی و با کی حرف بزنی؟...

همه اینا رو بریز دور! می دونی وقتی تو یه زندانی و می فهمی که همه ی زندانیا یا بیگناهن یا خودشون یه قربونی چه زجری باید تحمل کنی؟ می دونی دونستن اینکه هر چقدر هم که شاخ باشی و کاری به کارت نداشته باشن بازم یه زندونی هستی و اسیری چقدر واست سنگینه؟ می دونی که اگه به سرت بزنه که یه فراموش شده ای چه برزخی برات درت میشه؟

 حالا رفیق می دونی چرا این حرفا رو برات نوشتم. واسه اینکه توی دلتو خالی کنم؟ نه اشتباه نکن. خواستم بگم که هنوز ما رو کاری نکردن که. انفرادی کشیدی؟ کشیده و مشت و لگد خوردی؟ نزاشتن با خونه تماس بگیری؟ خودزنی کردی؟ صندلی گذاشتن روی پات و نشستن روش؟ خودکار گذاشتن لای انگشتات؟ بردنت پشت در اتاق بازجویی دوست پسرت یا دوست دخترت؟ جو دادن که اعدامتون می کنیم؟ صدای یکی که زیر شک برقی بود شنیدی؟ سرد بود و لباس و پتو نداشتی؟ تا یه ماه تو انفرادی شامپو نداشتی؟ فحش خار_ مادر شنیدی و بهت سیگار نمی دادن؟...

فکر می کنی اینا شکنجه بوده؟ فکر نمی کنی اینا عادی بوده؟ می دونی گور آهنی کجاست، هوابرش به چی میگن؟ می دونی یه اتوی داغ با بدن چیکار می کنه، انفرادی بالای یه سال چه بلایی سر آدم میاره؟ می دونی شکنجه جنسی چیه، کابل فولادی واسه چه کاریه؟... نه شاید تو اصلا به اینا فکر هم نکردی ولی اینا واقعیه. بفهم که داری واسه چی می جنگی و تاوانش چیه. اونی که مثل فولاده خوردش می کنن وای به حال کسی که پر ترک باشه.

 می تونی بری گم و گور بشی.می تونی بری از اصلاحات و علیه تند روی بنویسی.می تونی بگی گه خوردی و دستتو بزاری زمین. می تونی به خیال اینکه آبا از آسیاب بیفته ساکت بشی و عادت کنی و خودت بازی بدی. می تونی حساب کتاباتو بکنی و یه تصمیم بگیری. مطمئن باش یه مدت دیگه وقتی به خودت میای می بینی اینقدر از یاد رفتی که حتی خودت هم خودتو یادت نمیاد. یه مدت دیگه می خوای تکون بخوری اما نمی تونی. یه روز دیگه می خوای شروع کنی اما خیلی از خط شروع عقبتری. من از تمام بدیهاش گفتم تا فریبت نداده باشم اما بدون اگه به هدفت ایمان داشته باشی و فهمیده باشیش هیچ کدوم اینا هیچی نیست

 سکوت تو تایید همه ی حرفایی که پشتت پیچیده. سکوت تو مثل امضای زیر یه برگه اعترافه. سکوت تو مثل اجرا کردن حکم اعدام علیه خودته. سکوت تو یه مرگ سیاسی. فقط یادت باشه اگه دوباره خواستی زنده بشی باید بدون هیچ کودوم از اشتباهات گذشتت نفس بکشی وگرنه تو هم یه حلقه از زنجیر تکرار حماقتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:56  توسط عابد توانچه | 
 

نه در هر زندانی اما

در سلولهای کوچک و پر از تنهایی عصیانگران

چنان نفسها به شماره می افتد

که قبل از بهوش آمدن تنهای زخمی و درهم کوبیده

خونهای بر زمین ریخته منعقد می شود

و چوب خشکیده ی کبریت

در ستایش پایمردی گمنامان

و  در اندوه سستی بزرگان

به جای آنکه قلمی شود تا در مرکب خون گام نهد

برای لمحه ای آرامش و تسکین

آتشی می شود برای گیراندن سیگاری

و این

تکرار سرنوشت شورندگان

در زندان زر و زور و آسمان است تا روز پیروزی

اما

از روزنه های اتفاقی پنجره ای مسدود

در حفره ای که گویی گور مکنده ی زمان است

خبر می رسد که کودکان باز به دنیا می آیند

و بازی دارا و ندار را از سر می گیرند

اشک چشمانم را نابینا می کند

عرق سرد و مرگ آور بدنم را می پوشاند

با خودم زمزمه می کنم:

وای بر تنهایی و درد کودکی که

انسان را با شعر بفهمد

و برای تغییر کهنگی های جهان

به جای مسلسل بازی و بازی با مسلسل

ماشه ی اراده اش را

با خشم و قهر گرسنگان تاراج شده ی تاریخ بفشارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:49  توسط عابد توانچه | 

 

در لندن برگزار شد:

کنفرانس مطبوعاتی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب

 • بهروز کریمی زاده و کاوه عباسیان در کنفرانس مطبوعاتی در لندن مواضع دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را تشریح کردند. نمایندگان دانشجویان تاکید کردند:

جنبش چپ حرکت نوین خود را آغاز کرد. جنبش چپ از قدرت انکار ناپذیری بر خوردار است

ما نه فقط از جناح های داخلی حکومت قطع امید کرده ایم. بلکه – علیرغم راست گرایان – در مقابل هر نوع تهاجم خارجی خواهیم ایستاد. سرنوشت مردم ایران باید به دست خود مردم ایران تغییر کند

برای آزادی عابد توانچه، فرهاد حاج میرزایی که در زندان حکومت ایران زیر شکنجه اند و برای آزادی داوود باقری از زندان ترکیه استمداد می خواهیم ...

 ***

 اخبار روز: مطابق اعلام رسمی راس ساعت ۲ بعد از ظهر روز دو شنبه ۲۹ سپتامبر کنفرانس مطبوعاتی کاوه عباسیان و بهروز کریمی زاده، دو تن از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، در یکی از اطاق های ساختمان مرکزی اتحادیه دانشجویان دانشگاه لندن آغاز شد. کاوه و بهروز، که به تازگی از ایران گریخته اند، بنا به دعوت گروه های دانشجویی دانشگاه لندن، با تمایل سوسیالیستی و گروه های ضد جنگ، تحت عنوان "دست ها از ایران کوتاه"، در این کنفرانس خبری و توضیحی شرکت کردند. پس از معرفی برگزارکنندگان و مدعوین، بهروز کریمی زاده به طور مشروح زمینه ها و علل شکل گیری جنبش دانشجویی آزادیخواه و برابری طلب ایران را شرح داد. او گفت:

"جنبش ما برای آزادی و برابری، برای تامین حقوق مساوی برای زنان و مردان، برای نفی بهره کشی از کودکان، و برای دفاع از حقوق طبقه کارگر مبارزه می کند. جنبش ما به معنای نفی جنگ، از هر نوع آن، است". وی افزود "شرایط ویژه ایران باعث شکل گیری این جنبش شده است. زیرا هدف جریان موسوم به اصلاح طلبی، چه موافق آن باشید یا نباشید، استفاده از نارضایی عمومی برای گرفتن سهم بیشتر در حکومت بود. اما وقتی مردمی دیدند سرکوب ها بیشتر می شود، وقتی دیدند فقر بیشتر می شود، تبعیض علیه زنان بیشتر می شود از این جریان روی برگرداندند. این جریان در اذهان مردم پایان یافته است. مردم دیگر هیچ اعتمادی به این ها ندارند. مردم به هر کسی که به نوعی در این سیستم باشد ، دیگر هیچ اعتمادی ندارند."

بهروز کریمی زاده در تحلیل تحلیل علل برآمد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، گفت: "پس از این شکست دانشجویانی که تازه به دانشگاه می آمدند و اعتماد خود را به انجمن های اسلامی از دست داده بودند، این فکر را که جناح های حکومتی بتوانند تغییری به وجود آورند را از سر بیرون کردند. آنها به این نتیجه رسیدند که راه تغییر جامعه از کانال تغییر در حکومت نمی گذرد. آنها به این نتیجه رسیدند که راه ایجاد تغییر در جامعه از شرکت در انتخابات، از انجام اصلاحات در حکومت نمی گذرد."

او افزود: "به این ترتیب بود که جنبش چپ حرکت نوین خود را آغاز کرد. جنبش چپ از قدرت انکار ناپذیری برخوردار است. جنبش آزادیخواهانه و برابری طلب فقط در میان دانشجویان نیست. در میان طبقه کارگر، در میان زنان، در همه جای جامعه این خواست های این جنبش مطرح است."

"دیگر ویژگی بارز این جنبش مخالفت با هرگونه دخالت خارجی است. ما فقط از جناح های داخلی نیست که قطع امید کرده ایم؛ ما، بر خلاف جریان راستگرا، هیچ نگاهی به دخالت خارجی نداریم. ما با هرگونه مداخله خارجی مخالفیم."

بهروز کریمی زاده در ادامه گفت: "سال ۱٣٨۷ سال اعلام موجودیت رسمی تشکل سراسری دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب است. تظاهرات بزرگ روز ۱۶ آذر پارسال روز اعلام موجودیت این جنبش نوین بود. علیرغم دستگیری های گسترده، حکومت از پایان دادن به حرکت درمانده است. آنها امروز ۵۰ نفر را در تهران، ۱۰ نفر را در مازندران و چند نفر را در جای دیگر می گیرند؛ اما فردا، بلافاصله عده ی بیشتری جای دانشجویان دستگیر شده را پر می کنند، عده ای تازه بر می خیزند." البته دستگیری ها از چند روز زودتر شروع شد. گسترده ترین دستگیری ها در ۱٣ آذر رخ داد. آن روز حدود ۷۰ نفر از ما را دستگیر کردند. این برای اولین بار پس از بیست سال بود که یک حرکت با هویت چپ علنا در صحن جامعه حضور می یافت. همه این ۷۰ نفر شکنجه شده اند. اما من وارد توضیح چگونگی این شکنجه ها نمی شوم."

او تصریح کرد: " از آنجا که حکومت قصد دارد به ما برچسب وابستگی بزند، با قاطعیت اعلام می کنم حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به هیچ حزب و گروه و دسته خاصی وابستگی ندارد و با تمام نیرو علیه هر نوع وابستگی به دولت ها، علیه هر نوع مداخله خارجی مبارزه می کند."

پس از پایان صحبت بهروز کریمی زاده نوبت پرسش و پاسخ رسید و کاوه عباسیان پاسخ گو بود. یکی از حاضران پرسید دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب چرا این قدر سیاسی هستند؟ چرا در ایران جنبش دانشجویی به معنای اخص کلمه وجود ندارد.

کاوه پاسخ داد. این پدیده در بیشتر کشورهای استبدادی به چشم می خورد. مسایل صنفی در ایران به سرعت خصلت سیاسی به خود می گیرند. اعتراض به کیفیت بد غذا به اعتراض به وجود فقر در جامعه تبدیل می شود. سوال کننده ی دیگری مطرح کرد: تاثیر جنگ در عراق روی شرایط در ایران چه بوده است. کاوه پاسخ داد: "در ابتدا عده ای گفتند یک دولت خیرخواه یک دولت دیکتاتور را برچیده است. اما خیلی زود آثار منفی تهاجم به عراق آشکار شد. خیلی زود بر همه معلوم شد که مردم باید خودشان سرنوشت خود را تعیین کنند. یک دیگر از حاضران پرسید شما گفتید رفرمیسم در میان دانشجویان شکست خورده است. اما ما شاهد این هستیم که گروه اکثریت، که قبلا از رژیم حمایت می کرده، حالا نظر خود را تغییر داده است. آیا ممکن است نظر خود را راجع به آنها بگویید؟

به این سوال چنین پاسخ داده شد: "ما نمی توانیم در باره احزاب سیاسی اظهار نظر کنیم. این که سازمان اکثریت چه کرده و چه می کند موضوع کنفرانس دیگری است. در باره سمت گیری دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب تاکید می کنم که این جنبش یک جنبش نوین با تمایل رادیکال در ایران است. جریان های راست ابتدا کوشیدند به هر طریق در مقابل این حرکت بایستند. آنها با حمله به بنیادهای نظری چپ شروع کردند. ولی بعد از این که در این کار شکست خوردند با مطرح کردن یک چپ سوسیال دموکرات سعی کردند در مقابل چپ میلیتانت بایستند. به عنوان مثال یک مصاحبه با فرخ نگهدار داشتند که در نشریه اینترنتی ادوار نیوز منتشر شد."

یکی دیگر از حاضران سوال کرد برخی معتقدند شما خیلی تند روی کردید و شاید سکوت فعلی شما ناشی از شکست باشد. آیا شما این داوری را قبول دارید؟ کاوه عباسیان در پاسخ توضیح داد: "این بستگی به تعبیری دارد که ما از شکست و از موفقیت داریم. ما فکر نمی کنیم در پیگیری اهدافی که از بدو شروع در مقابل خود قرار دادیم ناموفق بوده ایم. اگر این را خود ستایانه تلقی نکنید با اطمینان می گویم که حرکت ما نسبت به سال پیش اگر نیرومند تر شده باشد به هیچ وجه ضعیف تر نشده است. حرکت ادامه دارد و همین امروز نیز دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاه اصفهان حرکت داشته اند."

کاوه عباسیان در خاتمه از همه سازمان ها و احزابی که از جنبش دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در این سال ها حمایت کرده اند صمیمانه تشکر کرد. او هم چنین از همه احزاب سیاسی و سایر تشکل ها خواست از دانشجویان دربند درخواست حمایت کنند. او گفت عابد توانچه، دانشجوی سرشناس آزادی خواه و برابری طلب هم چنان در زندان های جمهوری اسلامی است و ما به او درود می فرستیم. دوست دیگر ما، فرهاد حاج میرزایی، از جمله انسان های شریفی است که محروم از بسیاری حقوق در زندان زیر شکنجه است. به حمایت از این مبارزان باید همه دست به دست هم بدهیم. داوود باقری که برای یافتن یک کشور امن از کشور خارج شده بود توسط دولت ترکیه بازداشت است. او سخن خود را "به امید دنیایی بدون زندان" به پایان برد.

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

سه‌شنبه  ۹ مهر ۱٣٨۷ -  ٣۰ سپتامبر ۲۰۰٨

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:34  توسط عابد توانچه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مارکسیست- لنینیست هستم.
***********

*«کمونیستها از پنهان کردن نظرات و اهداف خود بیزارند.»

*« هدف فوری کمونیستها همان هدفی است که تمام احزاب پرولتری در پی آن هستند: تشکیل پرولتاریا به صورت طبقه ، بر انداختن سلطه ی بورژوازی ، تصرف قدرت سیاسی به دست پرولتاریا. »

*« فرهنگی که بورژوازی در فقدان آن مویه سر می دهد، فرهنگی است که اکثریت عظیم انسانها را آموزش می دهد چون ماشین کار کنند.»

*« برای پرولتاریا قانون ، اخلاق و مذهب چیزی جز اغراض بورژوایی نیستند که منافع بورژوازی در پس آنها نهان است. »

*« کمونیسم هیچ کس را از تملک محصولات جامعه محروم نمی کند ، بلکه این قدرت را از هر کس سلب می کند که با تملک این محصولات کار دیگران را از آن خود کند.»
مانیفست حزب کمونیست

*« هیچ چیز خنده آورتر و مضرتر از این نیست که شخصی بخواهد خود را پیری وانمود سازد که گوئی مدتهاست تمام مراحل مبارزه ی قطعی را گذرانده است. »
لنین

*« سوسیالیزم نظامی از ارزشها را ارائه می کند که تا کنون هرگز به طور کامل تحقق نیافته است، نه یک الگوی ساخته شده را که تا کنون در جائی از جهان به نمایش گذاشته شده باشد.»
سمیر امین

* « بین جامعه ی سرمایه داری و جامعه ی کمونیستی دوران گذار انقلابی اولی به دومی قرار دارد. منطبق با این دوران یک دوران گذار سیاسی نیز وجود دارد که دولت آن چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد.»
مارکس

*« دیکتاتوری انقلابی یعنی قدرتی که مستقیما بر تصرف انقلابی و ابتکار بلاواسطه ی توده های مردم از پائین متکی است نه بر قانون صادره از طرف یک قدرت متمرکز دولتی.»
لنین

*« دیکتاتوری پرولتاریا عبارت است از یک مبارزه ی سرسخت، خونین و بی خون ، قهری و صلح آمیز ، جنگی و اقتصادی ، تربیتی و اداری بر ضد نیروها و سنن جامعه ی کهنه. »
لنین

* « طبقه ستمكشى كه براى آموختن طرز استعمال اسلحه و بدست آوردن آن نكوشد فقط شايسته آن است كه با وى همانند برده رفتار شود.»
لنين

* « سوسياليستها چنانچه از سوسياليست بودن خود دست نكشيده باشند نمی توانند با هرگونه جنگى مخالفت كنند.»
لنین

*مرگ هر جا ممکن است ما را غافلگیر کند. به او خوشامد بگوییم. با این فکر که فریاد نبرد ما ممکن است به گوش شنونده ی خاص خود رسیده و دست دیگری ممکن است تفنگ مارا خوب تر استفاده کرده و مردان دیگری آهنگ عزای تدفین ما را با موسیقی مقطع مسلسل و فریاد نبردهای تازه ی جنگ و پیروزی بخواند.
فرمانده چه گوارا

***
Als Lenin ging, wer es
Als ob der Baum zu den Blätten sagets:
Ich gehe

پیوندهای روزانه
59 !!!
دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک
سهم خواهی ممنوع. ما مستقل هستیم.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
نویسندگان
عابد توانچه
عابد توانچه
سایه کلهر
پیوندها
پاکباخته
آدرس جدید وبلاگ من
علیه وضعیت موجود 2
علیه وضعیت موجود 2
علیه وضعیت موجود 1
***یادداشتهای تنهایی
دانشجویان سوسیالیست پلی تکنینک
آزادی بیان
شاهین نجفی
ایران تریبون
پیک ایران
ایران امروز
روزمرگی و ریدمان ...
فعالین آزادی خواه و برابری طلب یزد
سکوت سرخ
آتیه بین
میلاد عمرانی
خلیفه دربندی
آوای پلی تکنینک
خبرنامه ی دانشگاه آزاد قزوین
کانون وحدت دانشگاه آزاد تبریز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM